به نام خدای مهربونیکی بود یکی نبودتوی یه جنگل سبز و بزرگ ، یه روز آفتابی و قشنگ همه حیونای جنگل دور هم جمع شده بودن و با هم صحبت میکردن ، همگی شاد و خوشحال بودن.همینطور که مشغول حرف زدن بودن اقا خرسه رو کرد به آقا فیله و با یه لحن مسخره ای گفت: آقا فیله این لوله ی دراز چیه رو صورتت؟!تا حالا خودت رو دیدی که چه دماغ زشت و مسخره ای داری؟! بعد با صدای بلند خندید!با شنیدن این حرف همه حیونای جنگل سکوت کردن و به اقا فیله نگاه کردن.اقا فیله از اینکه توی جمع این طور مسخره شده بود خجالت کشید و چیزی نگفتآقا خرسه با بی ادبی ادامه داد: چیه حرفی نداری بزنی؟ نگاه کن هیچ کدوم از ما حیونای جنگل همچین دماغ زشت و درازی نداریم اصلا تو نباید توی جنگل ما زندگی کنی تو چاقی ، گوشات خیلی بزرگه، دماغت چقدر آویزونه اه اه اه . زود از جنگل ما برو بیرون ما نمی خوایم تو کنار ما زندگی کنی!!همه با تعجب به اقا خرسه خیره شده بودن و نمی دونستن چی بگن.آقا فیله که حسابی خجالت کشیده بود از گوشه چشماش قطره های اشک به زمین می افتاداز اونها فاصله گرفت و رفت.آقا خرگوشه با عصبانیت رو کرد به اقا خرسه و گفت برات متاسفم خرس گنده تو واقعا بی ادبی منم گوشام درازه میخوای منم از جنگل برم ؟ زرافه هم گردنش درازه می خوای اونم بره؟تو خیلی قشنگی؟ با این شکم بزرگت؟ !بقیه حیونای جنگل هم به اقا خرسه گفتن چرا دل اقا فیله رو شکستی اون که با تو کاری نداشت!اقا خرسه با پر رویی گفت دلم خواست خوب کاری کردم اقا فیله دماغ دراز نباید توی جنگل ما زندگی کنه!بعد از این حرف همه حیونای جنگل با اقا خرسه قهر کردن و رفتن به لونه هاشون.چند روز بعد شکارچی ها به جنگل اومدن و نزدیک خونه اقا خرسه هیزم روشن کردن و غذا خوردن و رفتن و آ
برچسب:
نویسنده: یاسین یوسفی
تاريخ: پنجشنبه
29 دی
1401 ساعت: 17:42